تبلیغات
ملالی نیست
جز اینكه هر شب خاب بد می بینیم
و می پریم از خاب ...
ما
از دست دادن را
به دست آورده ایم
هر چه به گوشش خاندم ... ، اصلن بد هکار
نبود با دل صبر از همه خداحافظی کرد چمدانش را برداشت خیلی چیزها را هم با خودش برد حالا که پشیمان ، برگشته می گوید انسانیت را گم کرده است اما قول می دهد دیگر بماند و قول می دهد یک خارجیش را برایم پیدا کند .. وجدانم
پاشدم خونه ی دل رو یه صفایی دادم . اول جارو زدم . چند تا دلگیری و دلخوری توش بود ، ریختمشون بیرون . بعد از اون حیاطش رو آب پاشی كردم ، طاقچه هاشو گردگیری كردم ، پنجره هاشو وا كردم .
الان فقط مشكل خرید یه مترسك برای باغچه شه كه یه سری پرنده های مزاحم نیان هر چی توی این 23 سال كاشتم رو بكنن و ببرن . كه اونم به صرافتش افتادم خودم بسازم .
ترم پیش یه مترسك ساختم ، شبیه مریم مقدس شد . بعدش ؟ اگه بدونی ... . پرنده ها به حكم تناسخ ، نیش مار درآوردن . یعنی زدنا ، زدن بد .
الان اون مترسك رو گذاشتم یه جای امن كه كسی را بهش نبره . كسی نه بتونه بدزدتش و نه اینكه سدمه ای بهش بزنه .... و مشكل جدید همچنان خرید یه مترسك برای باغچه ی خونه اس !!
جربزه ی خربزه خریدن نداریم ، زر می زنیم از خرید مترسك ! اونم مترسكی كه شبیه به مریم مقدس نباشه ... ! كه نیشمون نزنن . پولشم نیست . پولشو ...
چند روز پیش توی بازار قفال (به ضم قاف - قفل فروشان) قفلی دیدم كه به قیمت گزافش می ارزید . بدون كلید ، بدون رمز ، جنس اصل خارجی . فقط قفل می شد و والسلام . نه باز شدن تو كارشه نه شكستن . خریدمش برای در خونه كه دیگه هر ننه قمری نتونه بیاد اینجا اطراق كنه بعدشم مجبور شی برای بیرون كردنش سه دانگ از خونه رو بزنی به نامش كه بره . بعضیا كه با شیش دانگش هم راضی نمی شن . نالوطی . یه دانگش بمونه خیر سرمون بچه دار شدیم مردیم یه چیزی واسه نون خورای دله دزد بعد از خودمون بجا بزاریم . كه نگن خدابیامرز پاپیمون پی پی هم پی اش نبود و پرید . قفل رو تازه زدم . هنوز معلوم نیست مارهای جدید ، به چی تناسخ پیدا كنن ؟
خلاصه كه دیروز خونه ی دل رو آب و جارو كردم . یكی دو تا جعبه دل خوری و دلگیری بود كه ریختمشون بیرون . بعدش با یه فنجون فرانسه ی گرم به مشكل جدیدم فكر كردم كه خریدن یه مترسك برای باغچه ی خونه اس !
پ.ن : " با تو نبودم .. ! "
ابتدآغاز اپیدمی فعال این روزها که من "گراندیسم مادر" می ناممش ، به طرز عجیبی افرادی را در بر گرفته که به عنوان مهجوان "روشن نگر" و "روشن فکر" نمایی شناخته می شدند . تعریف مادربزرگیسم اراده ای است که اراده دارد سخن بگوید . تفحص بر اساس این تئوری ، مادربزرگیسم که از رسانه ای بسیار قوی و همطراز با آسوشیدت پرس برخوردار است ، می تواند هر گونه عملی را بجای عکس العمل و هر گونه عکس العملی را متعکسن به جای عمل تشریح و توصیف نماید .و این یعنی برخورداری از قدرت زبان و استفاده ی بهینه از جنسیت . مادربزرگیسم ، به روزترین رویکرد فلسفی جامعه ی موفق (!) امروز است که تاکیدات فرا متنی خود را بر مبنای زبان
(از نوع فیزیکی) پایه ریزی کرده و به مانند یک اپیدمی ، خود را در محافلی
که به هر نهو با زبان سر و کار دارند ، مانند بوفه و یا سلف غذاخوری ، کلاس
هایی که اساتید دروس مفید به واقع ارائه می دهند و ... گسترانیده . پ.ن : بیچاره آن که دلش زنده شد به ... پ.ن 2 : بگذریم
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم (یا بهتره بگم اگر کرم داریم) !!
هیـــــــــــــــس سی ثانیه سکوت سر سیصد سیگاری که کشیدم نبودی و در نبودنت ، سایه های دیوار را رنگ زدم تسبیح چرخاندم به نیت هزار مادربزرگ و چشم در چشم شیشه های رفلکس چای نوشیدم حالا که رفتی ، حالا که قرار است برای همیشه نباشی دیگر نه سایه ای مانده است که سایه باشد و نه نای چرخاندن تنها دود مانده است و نگاه درون شیشه ها چه بی رحمانه تصاحب شدی 1-2-90
مردی را دیدم که در تنبان دوم خود به دنبال مهربانی می گشت غافل از آنکه تنبان ها فقط کش دارند برای آویزان شدن از کمر !!
دالان مدرن خانه مان
هیچ وقت
جوابگوی غیبت های بیشمار دوچرخه ام نخاهد بود
من ،
سال ها پیش ،
رفته است !!!
گاهی سطحی دیده میشوی سطحی آنقدر كه از چرك گشتن وجودت نگران، سر می گذاری به چاه وب ! عجب چاه پر طمطراقی
كه انتخاب را از آن تو كرد و تو را از آنِ انتخابت
كه بنویسی یا نه ، بگویی بهتر است
نوشتن ، هزار منت است بر كتابت
آن قدر نمی شوی فهمیده، گاهی ، كه حتا سوال است ، می فهمی ؟ برایت
كه چگونه بخابم زیر تانك هاشان با نارنج و جا در جا
و تانك باركششان است و هیچ هم خاب ندارد ، اما
نباش نگران
كه این ها بیش مهم اند و تو
بنویس
حتا اگر نفهمیدنت هم
بنویس ،
اگر سر و سری هم داری با " ژه " ، گفتند ، حتا ، باز هم
بنویس آن قدر كه كُل شوند نوك انگشتانت،و مجبور باشی بچرخانی در دماغت بچرخانی كه تیز
و ماحصلش را بمالی به دیواره ی وبلاگت
كه چون فهمیده نشوی ، نمی شوی به "سطح" گرفتار همچون مرغان سردابت
به غرب شبیه
نیستی و نبودی و
منم كه می دانم و او چه ها كه نمی داند آخر
كه سطح چیست ، حتا
به نظر پیر بود و بی حوصله . پیرترین سفید یا سفیدترین پیری بود که دیده بودم . اما اینها همه ی نشونه هاش نبودن . صدای گرم و جوونی داشت ، رفتارش هم . همه چیزش جوون بود الا موی سر و صورتش . از سفیدی به دشتی می مونست که پر از برفه . بی هیچ درخت و کنتراست دیگه ای ! بد نبود ، اما بدشانسی داشت . به گفته ی خودش البته . 5000 کیلومتر دورتر از اون چیزی بود که می خاست . اما چاره چیه ؟ چاره ای نداشت . تموم عمرم از این جمله بدم میومد . چاره ای نداشت ، چاره ای نداشت . بالاخره هر کاری چاره ای داشت ، این رو پدربزرگم قبل از مرگش می گفت . حرف پدربزرگا همیشه درسته . چون خیلی پیرن . اونقده پیر كه ممكنه هر لحظه بشكنن بریزن زمین .اوه ، پدربزرگم مرد خوبی بود اما از مردنش هیچ ناراحت نشدم . نمی دونم چرا اما ناراحتی در کارم نبود . شاید به این دلیل که خیلی مریض بود . جلسه ی اولی که توی کلاس دیدمش حالم رو گرفت . بد جور . اون موقع بهم برخورد اما الان دیگه عادت کردم چون فهمیدم استادای دانشکدمون وقتی می خاستن به دنیا بیان یه قولی به خدا دادن . اونم اینه که جلسه ی اول منو بکشن به میلاخ تا برا همه عبرت بشه . نمی دونم برا چی به من ؟ شاید چون با همه فرق می کنم . سیبیل دارم یا شایدم به خاطر ... ولش کن . می گفتم . هر وقت که درس می داد به این فکر می کردم که خودشم به این چیزایی که می گه ایمان داره یا نه ؟ هیچ چیز بدتر از این نیست که موقع درس به این فکر کنید که استادتون به چیزی که می گه ایمان داره یا نه . اون موقع شک می کنید که حرفشو قبول کنید یا نکنید . معمولن هم قبول می کنید اما گفتم که ، من با همه ی بچه ها فرق دارم . یادتونه ؟ پاراگراف قبل ؟ این 5000 کیلومتر به اندازه ی 5000 سال پیرش کرده بود . لعنت به انیشتین . با این نظریه اش مردم رو به این باور رسوند که اگر 5000 کیلومتر در بازه ی مکانی از عزیزاشون دورن ، پس 5000 سال در بازه ی زمانی هم از خودشون فاصله دارن . همین مردم رو پیر میکنه ،یا حداقل پیر نشونشون می ده . فرضش کن . نصف عمرت خاک تخته و گچ بخوری نصف دیگشو هوای ماژیک وایت برد ، فقط به این دلیل که آخر عمرت رو با خیال راحت زندگی کنی ، اما از نصف عمرت به بعد یه دفعه با سرعت نور 5000 سال پیرتر بشی . چقدر بده ! تازه بدتر از اون اینه که گاهی وقتا موقع درس دادن ، یه دفعه به بیرون پنجره خیره می شد ، 5000 میلی ثانیه به چیز نامعلومی فکر می کرد و دوباره ادامه ی درسش رو می گفت . این که این اتفاق می افته خوبه چون معلوم می شه آدم حساسیه . اتفاقات طول زندگیش براش مهم بودن که داره بهشون فکر می کنه . لب كلام . ادم الکی ای نیست . اما بدیش اینه که وقتی یه شاگرد با ذهن کاملن تصویری مثل من داره ، این کارش ناخودآگاه باعث می شه به این فکر برم که فکرش چیه ؟ کجاهاس ؟ با کیاس ؟ چیا می بینه ؟ شاید داره تو لاس وگاس با جولیا رابرت بستنی لیس می زنه .... نه این تصویر احمقانه اس . شاید ... شاید پشت وبکم ذهنش یه درخت می بینه .... اه ، این تصویرم به درد بخور نیست . اصلن بهش نمیاد . می گم نكنه رفته برای بچه هاش که الان هر کدوم برا خودشون کسی شده بودن ، یه کرسی قدیمی بخره بفرسته بلاد خارجه ، تا یادشون بیاد گرما چیه و دست های پدرشون چطوری می سوزه وقتی یه استکان چای گرم دستش نمی دن ، یعنی نیستن که دستش بدن ؟ حتمن بچه ها کرسی رو که هدیه می گیرن می ذارن روی طاقچه یا توی پاسیوشون و از مستر و میسیز های اطراف دعوت می کنن که بیان ببینن 5000 و اندی کیلومتر اونطرف تر ضرب در 30 سال پیش مردم با چی خودشونو گرم می کردن . اون خارجکی های ابله مو طلایی هم دهن های گشادشون رو باز می کنن و تنها چیزی که می گن اینه : " واو . دتس اکسلنت " . و بچه ها هم كه حتمن الان دیگه شوخیاشون در حد شوخیای خارجیا بی مزه و لوس شده به اونا حالی می كنن كه كرسی بر دو نوعه : یكی تو مجلس یكی تو خونه . اونی كه تو خونس پاهاتو خر می كنه كه سرمای واقعیت رو فراموش كنی و گرم شی ، اونی كه تو مجلسه مغزتو ! چقد بی مزه و لوس ! خلاصه كه اینجوریا بود . هیچ وقت نتوسنتم دركش كنم . درك كردن یه چیز متقابله . براهمین مطمئنم اونم هیچ وقت نتونست منو درك كنه . اهمیتی هم براش نداشت . یه ترم اومد و رفت . همین . همین ؟ كلمه ی همین منو یاد مریم انداخت . بهم می گفت : " مرده ی «همین» گفتناتم " ... دروغگو . دروغ می گفت . آدم كه نمی شه مرده ی "همین " گفتنای كسی باشه . می شه ؟ شاید بشه مرده ی چیزی شنیدن بود ، اما مرده ی چیزی گفتن ؟؟؟ یكم بعیده . خب بعضی وقتا آدما مرده ی شنیدن یه چیزی از یه شخص خاصی هستن . مثلن نیمه پیرمردی رو دیدم كه مرده ی شنیدن این جمله بود : " تولدت مبارک طلا " . یا اصلن خود من . مرده ی شنیدن "تولدت مبارك" ، یا "دوستت دارم" از دهن نامزدم بودم كه معمولن هم نمی گفت . همین . یا وقتی می گفت جوری میگفت انگار كه 5000 سال در بازه ی زمانی و مكانی از هم فاصله داریم كه اگه نداشتیم ، ماشین جوجه كشی خوبی برای پدر مادرامون می شدیم . اونوخت زندگی شیرین می شد ! دقیقن مثل همون روزی كه استاد از ماركس می گفت از بارون می شنیدم و تصویر ، " او " بود ! جالب نیست ؟ لااقل از اون شوخی كرسی كه جالبتره !
می رفتی من که نتوانستم ولی نگاهم را فرستادم بیاید بدرقه ات ، به خدا حراست جلویش را گرفت به خدا قسم ... من خودم از حیاط بوفه ای مان دیدم تازه اگر هم نمی گرفت ، از بوفه تا کتابخانه علف های هرزی بودند که نگاهم را از تو می دزدیدند پس زیاد هم بد نشد . گفتی حراست ، نیازی است بر ابنای بشریت . باور نکردم ! راستی نگفتی از جان این آسانسور چه می خاهی ؟ چند قرن است که در طبقه ی 23 مانده ای و تا می آیم ، می روی و کنج همکف کز می کنی خیره به کف فولادیش ، کف کرده ای از چه ؟
ندیده امت
قرن هاست ،
به روایت چشمانم
و روزها ،
از نگاه تقویمم
پ.ن : كجاهایی ؟
جو حسینی ، یک نوع جوه محرکه، که باعث اتفاق های جالبی می شه ! بعضیا وقتی داخل هیئت می شن این جو حسینی می گردشون و شروع می کنن به سینه زدن ، اونم چه سینه زدنی . بعضی از دوستان ما هم دچار این جو حسینی شدن و ابراز آمادگی کردن برای نشریه نویسی . دنبال چی بودیم ؟ دنبال مسخره بازی ؟ دنبال اینکه یه مدت دور هم بشینیم و بگیم و بخندیم ؟ قصدمون فقط همین بود ؟ یا شاید می خاستیم بگیم ما هم می تونیم یکی رو کنیم سردبیر ، بعدش دستش بندازیم ، تقاضای نشریه ی رنگی بکنیم بره هزار تا خاهش و تمنا کنه اوکی بگیره و چه و چه و بعدش هر و کر بخندیم بهش !! خب واقعن هم خنده داره ؟ هیچ جای دنیا سردبیر دنبال افراد نمی دوه که آقا/خانوم مطلب مبارکت رو لطف کن ، منت به تخم دیده ی ما بزار برامون بیار . نیاز به کمک هیچکس نیست . شماها تعطیل ، پس مام بی خیال . قضیه ی نشریه منتفی اعلام شده و تا اطلاع ثانوی به گور سپرده شد . دسته جمعی بریم دنبال بازیمون !! پ.ن : واقعن جو حسینی گرفتمون . از همه نه ، از اونایی گله دارم که پرشور بودن .... پ.ن 2 : بدینوسیله از تمامی به ظاهر دوستانی (!) که پشتم رو خالی کردن کمال تشکر را دارم پ.ن 3 : حوصله اش نیست ادامه بدم . همین !
آخرین پست ها