تبلیغات
همه اش دود بود خبری نبود از كباب
دوشنبه 25 مهر 1390  04:06 ب.ظ

ملالی نیست
جز اینكه هر شب خاب بد می بینیم
و می پریم از خاب ...
ما
از دست دادن را
به دست آورده ایم



  • آخرین ویرایش:-
دوشنبه 24 مرداد 1390  03:46 ب.ظ

هر چه به گوشش خاندم ... ، اصلن بد هکار نبود

با دل صبر از همه خداحافظی کرد

چمدانش را برداشت

خیلی چیزها را هم با خودش برد

حالا که پشیمان ، برگشته

می گوید انسانیت را گم کرده است

اما قول می دهد دیگر بماند

و قول می دهد یک خارجیش را برایم پیدا کند

.. وجدانم


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 21 خرداد 1390  01:35 ب.ظ

دیروز روز خوبی بود . البته اگر درد دندونم رو ازش فاكتور بگیریم .
پاشدم خونه ی دل رو یه صفایی دادم . اول جارو زدم . چند تا دلگیری و دلخوری توش بود ، ریختمشون بیرون . بعد از اون حیاطش رو آب پاشی كردم ، طاقچه هاشو گردگیری كردم ، پنجره هاشو وا كردم .
الان فقط مشكل خرید یه مترسك برای باغچه شه كه یه سری پرنده های مزاحم نیان هر چی توی این 23 سال كاشتم رو بكنن و ببرن . كه اونم به صرافتش افتادم خودم بسازم .
ترم پیش یه مترسك ساختم ، شبیه مریم مقدس شد . بعدش ؟ اگه بدونی ... . پرنده ها به حكم تناسخ ، نیش مار درآوردن . یعنی زدنا ، زدن بد .
الان اون مترسك رو گذاشتم یه جای امن كه كسی را بهش نبره . كسی نه بتونه بدزدتش و نه اینكه سدمه ای بهش بزنه .... و مشكل جدید همچنان خرید یه مترسك برای باغچه ی خونه اس !!
جربزه ی خربزه خریدن نداریم ، زر می زنیم از خرید مترسك ! اونم مترسكی كه شبیه به مریم مقدس نباشه ... ! كه نیشمون نزنن . پولشم نیست . پولشو ...
چند روز پیش توی بازار قفال (به ضم قاف - قفل فروشان) قفلی دیدم كه به قیمت گزافش می ارزید . بدون كلید ، بدون رمز ، جنس اصل خارجی . فقط قفل می شد و والسلام . نه باز شدن تو كارشه نه شكستن . خریدمش برای در خونه كه دیگه هر ننه قمری نتونه بیاد اینجا اطراق كنه بعدشم مجبور شی برای بیرون كردنش سه دانگ از خونه رو بزنی به نامش كه بره . بعضیا كه با شیش دانگش هم راضی نمی شن . نالوطی . یه دانگش بمونه خیر سرمون بچه دار شدیم مردیم یه چیزی واسه نون خورای دله دزد بعد از خودمون بجا بزاریم . كه نگن خدابیامرز پاپیمون پی پی هم پی اش نبود و پرید . قفل رو تازه زدم . هنوز معلوم نیست مارهای جدید ، به چی تناسخ پیدا كنن ؟
خلاصه كه دیروز خونه ی دل رو آب و جارو كردم . یكی  دو تا جعبه دل خوری و دلگیری بود كه ریختمشون بیرون . بعدش با یه فنجون فرانسه ی گرم به مشكل جدیدم فكر كردم كه خریدن یه مترسك برای باغچه ی خونه اس !
پ.ن : " با تو نبودم .. ! "


  • آخرین ویرایش:شنبه 21 خرداد 1390
پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390  10:09 ب.ظ

بزودی در این مکان مطلبی تحت عنوان "پان تولیدیسم" نصب می گردد !!


  • آخرین ویرایش:-
چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390  09:46 ب.ظ

کتاب

ابتدآغاز

اپیدمی فعال این روزها که من "گراندیسم مادر" می ناممش ، به طرز عجیبی افرادی را در بر گرفته که به عنوان مهجوان "روشن نگر" و "روشن فکر" نمایی شناخته می شدند .

تعریف

مادربزرگیسم اراده ای است که اراده دارد سخن بگوید .

تفحص

هایکا عمویی متفکر بزرگ قرن معاصر در مقدمه ای که بر کتاب «شین در اشنا» ی خودش نوشته است ، می گوید : «زبان به خودی خود یک رسانه است ... گونه ای از افراد هستند که برای درک حقایق و مجائز تنها به همین رسانه اکتفا می کنند ....» او این افراد را تک رسانه ای می نامد . «تک رسانه ای ها هر آنچه را که رسانه برساند ، رساناتر درک می کنند و نکته ی درخور توجه اینجاست که تک رسانه ای ها افرادی تک بعدی هستند که تنها تک بعد از زندگی را می تَکانند»

بر اساس این تئوری ، مادربزرگیسم که از رسانه ای بسیار قوی و همطراز با آسوشیدت پرس برخوردار است ، می تواند هر گونه عملی را بجای عکس العمل و هر گونه عکس العملی را متعکسن به جای عمل تشریح و توصیف نماید .و این یعنی برخورداری از قدرت زبان و استفاده ی بهینه از جنسیت .

مادربزرگیسم ، به روزترین رویکرد فلسفی جامعه ی موفق (!) امروز است که تاکیدات فرا متنی خود را بر مبنای زبان (از نوع فیزیکی) پایه ریزی کرده و به مانند یک اپیدمی ، خود را در محافلی که به هر نهو با زبان سر و کار دارند ، مانند بوفه و یا سلف غذاخوری ، کلاس هایی که اساتید دروس مفید به واقع ارائه می دهند و ... گسترانیده .


پ.ن : بیچاره آن که دلش زنده شد به ...

پ.ن 2 : بگذریم


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 24 مرداد 1390
سه شنبه 13 اردیبهشت 1390  10:59 ب.ظ

تنها سه کلمه !!

متاسفم

برای

خودم !


  • آخرین ویرایش:-
یکشنبه 11 اردیبهشت 1390  10:02 ب.ظ

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم (یا بهتره بگم اگر کرم داریم) !!


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 11 اردیبهشت 1390
پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390  09:29 ب.ظ

هیـــــــــــــــس

سی ثانیه سکوت سر سیصد سیگاری که کشیدم

 نبودی و در نبودنت ، سایه های دیوار را رنگ زدم

تسبیح چرخاندم به نیت هزار مادربزرگ

و چشم در چشم شیشه های رفلکس

چای نوشیدم

حالا که رفتی ، حالا که قرار است برای همیشه نباشی

دیگر نه سایه ای مانده است که سایه باشد و نه نای چرخاندن

تنها دود مانده است و نگاه درون شیشه ها

چه بی رحمانه تصاحب شدی

1-2-90


  • آخرین ویرایش:شنبه 10 اردیبهشت 1390
یکشنبه 14 فروردین 1390  09:30 ب.ظ

مردی را دیدم که در تنبان دوم خود به دنبال مهربانی می گشت

غافل از آنکه

تنبان ها

فقط کش دارند

برای آویزان شدن از کمر !!


  • آخرین ویرایش:-
یکشنبه 7 فروردین 1390  12:25 ق.ظ

دالان مدرن خانه مان
هیچ وقت
جوابگوی غیبت های بیشمار دوچرخه ام نخاهد بود
من ،
سال ها پیش ،
رفته است !!!


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 21 اسفند 1389  02:32 ب.ظ

گاهی سطحی دیده میشوی سطحی آنقدر كه از چرك گشتن وجودت نگران، سر می گذاری به چاه وب !

عجب چاه پر طمطراقی
كه انتخاب را از آن تو كرد و تو را از آنِ انتخابت
كه بنویسی یا نه ، بگویی بهتر است
نوشتن ، هزار منت است بر كتابت
آن قدر نمی شوی فهمیده، گاهی ، كه حتا سوال است ، می فهمی ؟ برایت
كه چگونه بخابم زیر تانك هاشان با نارنج و جا در جا
و تانك باركششان است و هیچ هم خاب ندارد ، اما
نباش نگران
كه این ها بیش مهم اند و تو
بنویس
حتا اگر نفهمیدنت هم
بنویس ،
اگر سر و سری هم داری با " ژه " ، گفتند ، حتا ، باز هم
بنویس آن قدر كه كُل شوند
نوك انگشتانت،و مجبور باشی بچرخانی در دماغت بچرخانی كه تیز
و ماحصلش را بمالی به دیواره ی وبلاگت
كه چون فهمیده نشوی ، نمی شوی به "سطح" گرفتار همچون مرغان سردابت
به غرب شبیه
نیستی و نبودی و
منم كه می دانم و او چه ها كه نمی داند آخر
كه سطح چیست ، حتا

 


  • آخرین ویرایش:شنبه 21 اسفند 1389
چهارشنبه 18 اسفند 1389  11:33 ب.ظ

به نظر پیر بود و بی حوصله . پیرترین سفید یا سفیدترین پیری بود که دیده بودم . اما اینها همه ی نشونه هاش نبودن . صدای گرم و جوونی داشت ، رفتارش هم . همه چیزش جوون بود الا موی سر و صورتش . از سفیدی به دشتی می مونست که پر از برفه . بی هیچ درخت و کنتراست دیگه ای !

بد نبود ، اما بدشانسی داشت . به گفته ی خودش البته . 5000 کیلومتر دورتر از اون چیزی بود که می خاست . اما چاره چیه ؟ چاره ای نداشت . تموم عمرم از این جمله بدم میومد . چاره ای نداشت ، چاره ای نداشت . بالاخره هر کاری چاره ای داشت ، این رو پدربزرگم قبل از مرگش می گفت . حرف پدربزرگا همیشه درسته . چون خیلی پیرن . اونقده پیر كه ممكنه هر لحظه بشكنن بریزن زمین .اوه ، پدربزرگم مرد خوبی بود اما از مردنش هیچ ناراحت نشدم . نمی دونم چرا اما ناراحتی در کارم نبود . شاید به این دلیل که خیلی مریض بود .

جلسه ی اولی که توی کلاس دیدمش حالم رو گرفت . بد جور . اون موقع بهم برخورد اما الان دیگه عادت کردم چون فهمیدم استادای دانشکدمون وقتی می خاستن به دنیا بیان یه قولی به خدا دادن . اونم اینه که جلسه ی اول منو بکشن به میلاخ تا برا همه عبرت بشه . نمی دونم برا چی به من ؟ شاید چون با همه فرق می کنم . سیبیل دارم یا شایدم به خاطر ... ولش کن .

می گفتم . هر وقت که درس می داد به این فکر می کردم که خودشم به این چیزایی که می گه ایمان داره یا نه ؟ هیچ چیز بدتر از این نیست که موقع درس به این فکر کنید که استادتون به چیزی که می گه ایمان داره یا نه . اون موقع شک می کنید که حرفشو قبول کنید یا نکنید . معمولن هم قبول می کنید اما گفتم که ، من با همه ی بچه ها فرق دارم . یادتونه ؟ پاراگراف قبل ؟

این 5000 کیلومتر به اندازه ی 5000 سال پیرش کرده بود . لعنت به انیشتین . با این نظریه اش مردم رو به این باور رسوند که اگر 5000 کیلومتر در بازه ی مکانی از عزیزاشون دورن ، پس 5000 سال در بازه ی زمانی هم از خودشون فاصله دارن . همین مردم رو پیر میکنه  ،یا حداقل پیر نشونشون می ده . فرضش کن . نصف عمرت خاک تخته و گچ بخوری نصف دیگشو هوای ماژیک وایت برد ، فقط به این دلیل که آخر عمرت رو با خیال راحت زندگی کنی ، اما از نصف عمرت به بعد یه دفعه با سرعت نور 5000 سال پیرتر بشی . چقدر بده !

تازه بدتر از اون اینه که گاهی وقتا موقع درس دادن ، یه دفعه به بیرون پنجره خیره می شد ، 5000 میلی ثانیه به چیز نامعلومی فکر می کرد و دوباره ادامه ی درسش رو می گفت . این که این اتفاق می افته خوبه چون معلوم می شه آدم حساسیه . اتفاقات طول زندگیش براش مهم بودن که داره بهشون فکر می کنه . لب كلام . ادم الکی ای نیست . اما بدیش اینه که وقتی یه شاگرد با ذهن کاملن تصویری مثل من داره ، این کارش ناخودآگاه باعث می شه به این فکر برم که فکرش چیه ؟ کجاهاس ؟ با کیاس ؟ چیا می بینه ؟ شاید داره تو لاس وگاس با جولیا رابرت بستنی لیس می زنه .... نه این تصویر احمقانه اس . شاید ... شاید پشت وبکم ذهنش یه درخت می بینه .... اه ، این تصویرم به درد بخور نیست . اصلن بهش نمیاد . می گم نكنه رفته برای بچه هاش که الان هر کدوم برا خودشون کسی شده بودن ، یه کرسی قدیمی بخره بفرسته بلاد خارجه ، تا یادشون بیاد گرما چیه و دست های پدرشون چطوری می سوزه وقتی یه استکان چای گرم دستش نمی دن ، یعنی نیستن که دستش بدن ؟ حتمن بچه ها کرسی رو که هدیه می گیرن می ذارن روی طاقچه یا توی پاسیوشون و از مستر و میسیز های اطراف دعوت می کنن که بیان ببینن 5000 و اندی کیلومتر اونطرف تر ضرب در 30 سال پیش مردم با چی خودشونو گرم می کردن . اون خارجکی های ابله مو طلایی هم دهن های گشادشون رو باز می کنن و تنها چیزی که می گن اینه : " واو . دتس اکسلنت " . و بچه ها هم كه حتمن الان دیگه شوخیاشون در حد شوخیای خارجیا بی مزه و لوس شده به اونا حالی می كنن كه كرسی بر دو نوعه : یكی تو مجلس یكی تو خونه . اونی كه تو خونس پاهاتو خر می كنه كه سرمای واقعیت رو فراموش كنی و گرم شی ، اونی كه تو مجلسه مغزتو ! چقد بی مزه و لوس !

خلاصه كه اینجوریا بود . هیچ وقت نتوسنتم دركش كنم . درك كردن یه چیز متقابله . براهمین مطمئنم اونم هیچ وقت نتونست منو درك كنه . اهمیتی هم براش نداشت . یه ترم اومد و رفت . همین . همین ؟ كلمه ی همین منو یاد مریم انداخت . بهم می گفت : " مرده ی «همین» گفتناتم " ... دروغگو . دروغ می گفت . آدم كه نمی شه مرده ی "همین " گفتنای كسی باشه . می شه ؟ شاید بشه مرده ی چیزی شنیدن بود ، اما مرده ی چیزی گفتن ؟؟؟ یكم بعیده . خب بعضی وقتا آدما مرده ی شنیدن یه چیزی از یه شخص خاصی هستن .

مثلن نیمه پیرمردی رو دیدم كه مرده ی شنیدن این جمله بود : " تولدت مبارک طلا " . یا اصلن خود من . مرده ی شنیدن "تولدت مبارك" ، یا "دوستت دارم"  از دهن نامزدم بودم كه معمولن هم نمی گفت . همین . یا وقتی می گفت جوری میگفت انگار كه 5000 سال در بازه ی زمانی و مكانی از هم فاصله داریم كه اگه نداشتیم ، ماشین جوجه كشی خوبی برای پدر مادرامون می شدیم . اونوخت زندگی شیرین می شد ! دقیقن مثل همون روزی كه استاد از ماركس می گفت از بارون می شنیدم و تصویر ، " او " بود !

جالب نیست ؟ لااقل از اون شوخی كرسی كه جالبتره !


  • آخرین ویرایش:شنبه 21 اسفند 1389
پنجشنبه 12 اسفند 1389  10:35 ب.ظ

می رفتی

من که نتوانستم ولی نگاهم را فرستادم بیاید بدرقه ات ،

به خدا حراست جلویش را گرفت

به خدا قسم ... من خودم از حیاط بوفه ای مان دیدم

تازه اگر هم نمی گرفت ، از بوفه تا کتابخانه علف های هرزی بودند که نگاهم را از تو می دزدیدند

پس زیاد هم بد نشد .

گفتی حراست ، نیازی است بر ابنای بشریت . باور نکردم !

راستی

نگفتی از جان این آسانسور چه می خاهی ؟ چند قرن است که در طبقه ی 23 مانده ای

و تا می آیم ، می روی و کنج همکف کز می کنی

خیره به کف فولادیش ، کف کرده ای

از چه ؟


  • آخرین ویرایش:شنبه 21 خرداد 1390
سه شنبه 10 اسفند 1389  01:14 ب.ظ

ندیده امت
قرن هاست ،
       به روایت چشمانم
و روزها ،
       از نگاه تقویمم

پ.ن : كجاهایی ؟


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 10 اسفند 1389
دوشنبه 9 اسفند 1389  10:44 ب.ظ

جو حسینی ، یک نوع جوه محرکه، که باعث اتفاق های جالبی می شه !

بعضیا وقتی داخل هیئت می شن این جو حسینی می گردشون و شروع می کنن به سینه زدن ، اونم چه سینه زدنی .

بعضی از دوستان ما هم دچار این جو حسینی شدن و ابراز آمادگی کردن برای نشریه نویسی . دنبال چی بودیم ؟ دنبال مسخره بازی ؟ دنبال اینکه یه مدت دور هم بشینیم و بگیم و بخندیم ؟ قصدمون فقط همین بود ؟ یا شاید می خاستیم بگیم ما هم می تونیم یکی رو کنیم سردبیر ، بعدش دستش بندازیم ، تقاضای نشریه ی رنگی بکنیم بره هزار تا خاهش و تمنا کنه اوکی بگیره و چه و چه  و بعدش هر و کر بخندیم بهش !!

خب واقعن هم خنده داره ؟ هیچ جای دنیا سردبیر دنبال افراد نمی دوه که آقا/خانوم مطلب مبارکت رو لطف کن ، منت به تخم دیده ی ما بزار برامون بیار .

نیاز به کمک هیچکس نیست . شماها تعطیل ، پس مام بی خیال . قضیه ی نشریه منتفی اعلام شده و تا اطلاع ثانوی به گور سپرده شد . دسته جمعی بریم دنبال بازیمون !!

پ.ن : واقعن جو حسینی گرفتمون . از همه نه ، از اونایی گله دارم که پرشور بودن ....

پ.ن 2 : بدینوسیله از تمامی به ظاهر دوستانی (!) که پشتم رو خالی کردن کمال تشکر را دارم

پ.ن 3 : حوصله اش نیست ادامه بدم . همین !


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 10 اسفند 1389
  • تعداد کل صفحات :3  
  • 1  
  • 2  
  • 3